یک داستان جالب ۲
مردی در کنار جاده،دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.
چون گوشش سنگین بود،رادیو نداشت،چشمش هم ضعیف بود،بنابراین روزنامه هم نمی خواند.
او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و حسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.
کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را بیشتر کرد.
وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد،به کمک او پرداخت.
کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت:پدر جان،مگر شایعه ای که شده نشنیده ای؟اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید.باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.
پدر با خود فکر کرد هرچه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتما آنچه می گوید صحیح است.
بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه ی خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد.
فروش او شدیدا کاهش یافت.
او سپس رو به پسرش کرد و گفت:پسر جان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.
یک نکته ی مهم:به شایعه ها توجه نکنید.به ایده های خود توجه کنید.
یک امتحان هوش جالب
بررسی توانایی در مطالعه کردن
نظرات شما عزیزان: