منبع:سایت نمکستان
منبع:سایت تکناز
نخود سیاه فقط برای تهیه ی «لپه»کاشته می گردد.همه ی نخود ها به همان گونه که درو می شوند،استفاده می گردد و آنها را تغییر شکل نمی دهند جز نخود سیاه که هیچ گاه به صورت اصلی برای فروش به بازار نمی برند و چون به عمل آمدن نخست آن را در آب می ریزند تا خیس بخورد و به صورت «لپه» در آید سپس می فروختند نخود سیاه در هیچ مغازه ای پیدا نمی شود،درگذشته هیچکس هم دنبال نخود سیاه نمی رفت و در اصتلاح اگر کسی را به دنبال نخود سیاه می فرستادند،در حقیقت او را به دنبال چیزی فرستاده بودند که در هیچ دکانی پیدا نمی شد و به همین دلیل از معنای مجازی آن این گونه فهمیده می شد که می خواسته اند او را به دنبال کاری دروغین بفرستند تا از رازی یا داستانی با خبر نشود
یک داستان جالب ۲
مردی در کنار جاده،دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.
چون گوشش سنگین بود،رادیو نداشت،چشمش هم ضعیف بود،بنابراین روزنامه هم نمی خواند.
او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و حسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.
کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را بیشتر کرد.
وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد،به کمک او پرداخت.
کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت:پدر جان،مگر شایعه ای که شده نشنیده ای؟اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید.باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.
پدر با خود فکر کرد هرچه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتما آنچه می گوید صحیح است.
بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه ی خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد.
فروش او شدیدا کاهش یافت.
او سپس رو به پسرش کرد و گفت:پسر جان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.
یک نکته ی مهم:به شایعه ها توجه نکنید.به ایده های خود توجه کنید.
یک امتحان هوش جالب
بررسی توانایی در مطالعه کردن
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.یک روز اوبا صاحب کارش موضوع را در میان گذاشت.
پس از روز های طولانی کار کردن و زحمت کشیدن،حالا اوبه استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت می خواست او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد سعی کرد او را منصرف کند اما نجا ر بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار در حالی که با تاٌسف با این در خواست موافقت می کرد از او خواست خانه ای را برعهده بگیرد.
نجار در حالت رو در بایستی ،پذیرفت در حالی که دلش چندان به این کار راضی نبود.پذیرفتن ساخت این خانه بر خلاف میل باطنی او صورت گرفته بود برای این منظور به سرعت مواد اولیه نا مرغوبی تهیه کرد به سرعت و بی دقت به ساختن خانه مشغول شد و زود به خاطر رسیدن به استراحت کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار با خبر کرد،صاحب کار برای دریافت کلید آخرین کار به آنجا آمد زمان تحویل کلید،صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت:این خانه هدیه ای است از طرف من به تو به خاطر سال های همکاری!
نجار یکه خورد و بسیارشرمنده شد.در واقع اگر او می دانست که خودش قرار است در آنجا ساکن شود لوازم و مصالح برای ساخت بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می گرفت یعنی کار را به صورت دیگری پیش می برد.
اگه خندیدی پس نظرت کو؟ها؟